سُبُلَ السَّلام

یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَیُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَیَهْدِیهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَیُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَیَهْدِیهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

سُبُلَ السَّلام

برای بیست ویکم تیر

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ

موضوع  حجاب به عنوانی یک امر چند وجهی در دین اسلام مطرح است؛ از یک طرف موضوعیست  اجتماعی و فرهنگی، از طرف دیگر عبادی. درواقع به علت همین وجه اجتماعی-فرهنگی آن و اینکه یک عمل عبادیِ صرف نیست، باید مورد توجه ویژه قرار بگیرد. اما سؤال اینجاست که چرا با وجود رفتارهایی که در حمایت از حجاب و برای ترویج آن در جامعه انجام می شود، باز هم وضعیت حجاب در یک جامعه اسلامی این گونه است و در شرایط اسفباری به سر می برد؟ شاید همه ما افراد دغدغه مند زیادی در این رابطه بشناسیم اما چراهرچه در زمان پیش می رویم با یک سیر نزولی مواجهیم؟ گویا بیشتر از اینکه اقدام عملیِ موثر در این باره انجام شود، به رفتارهای شعارگونه و نمادین بسنده می شود؛ طوری که همه جا حرف از حجاب هست اما واقعیت آن مهجور مانده است.

هرچند پرداختن به ابعاد مختلف این بحث مجال بیشتری را می طلبد و نمی توان در چنین فرصتی جوانب موضوع را بررسی نمود، اما در این یادداشت به دو نکته حائز اهمیت در این باره می پردازیم که به نوعی به برخی از دلایل شرایط کنونی حجاب اشاره دارند.

نکته اول توجه به عفاف و حیا است.نپرداختن به عفاف و حیا در کنار حجاب آسیب جدی به این قضیه وارد می کند.چراکه حجاب در مکتب اسلام، زیرمجموعه بحث عفاف مطرح می شود و اخص از آن است و در واقع از این زاویه است که می توان به سوالات پیرامون آن به درستی پاسخ داد. به طور مثال پرداختن به صرفِ حجاب سبب می شود که در فیلم های شبکه ها ی تلوزیونی ما، تأکی و نظارت بر رعایت ظاهر حجاب (البته تا حدودی )هست در حالیکه در همان فیلم ها  مسأله عفاف که بحث کلی تریست رعایت نشده و فیلم نه تنها روایتگر بلکه تأیید کننده روابط نادرست با نامحرم هم هست. در اینجا شاید حجاب ظاهری رعایت شده اما پایه و اساس آن که حیا و عفت است نادیده گرفته شده است. حال "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"...

نکته بعدی که به نظر حائز اهمیت است اینکه فراموش نکنیم حجاب و عفاف به عنوان یکی از احکام اسلامی،در کنار سایر احکام و مسائل این مکتب ( همچون عدالت اجتماعی، جهاد، مبارزه با ظلم و فسادو…)معنا می دهد و در اثر پیشبرداین  امور، موضوع عفاف نیز به سمت و سوی بهتری هدایت خواهد شد. به عبارت دیگر در در ترویج حجاب و عفاف و در برنامه ریزی های خرد و کلان در این زمینه، باید این نکته مورد توجه قرار گیرد  که به احکام اسلام( به خصوص احکام اجتماعی) باید به صورت یک مجموعه نگاه کرد که رشد هر کدام در دیگری تأثیرگذار است و عدم توجه به هریک، موجب نقص در کل مجموعه است.


پانوشت:

  1. بیست و یکم تیرماه سالروز قیام مردم مشهد در سال 1315 شمسی است که در اعتراض به قانون کشف حجاب رضاخان در مسجد گوهرشاد به گلوله بسته شدند 
  2. پیشنهاد میکنم نگاهی بیندازید به دو کتاب "حجاب بی حجاب" و "حجاب با حجاب" از محمدرضا زائری
  • ط.علیخانی

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

                  السلام علیک یا امیر المومنین



عید برشما میارک :)

  • ط.علیخانی

کلام امیر

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ب.ظ

در نامه سی و یکم نهج البلاغه که در واقع وصیت و توصیه های حضرت به فرزندشان است، اولین توصیه امام به فرزند خود رعایت تقوا است: "فَاِنّى اُوصیکَ بِتَقْوَى اللّهِ ..."

یعنی وقتی این  امردر صدر همه توصیه های قرار می گیرد باید فهمید که چقدر اهمیت دارد...به معنای تقوا  فکر میکنم که به  کلام نور دیگری از این خانواده می رسم به حدیثی از  امام صادق (ع) ؛که چقدر کوتاه و کامل برایم تقوا را توصیف می کند: د


- "وَ سُئِلَ الصَّادِقُ عَنْ تَفْسِیرِ التَّقْوَى فَقَالَ أَنْ لَا یَفْقِدَکَ اللَّهُ حَیْثُ أَمَرَکَ وَ لَا یَرَاکَ‏ حَیْثُ‏ نَهَاکَ."*

تقوا این است که خداوند تورا در هر موردی که بدان امر کرده است، مفقود نبیند و در هر موردی که از آن باز داشته است حاضر نبیند.




منونم از شما خاندان کرامت

* بحار الانوار، ج67، ص285

  • ط.علیخانی

سَلامٌ علی آل یاسین...

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ب.ظ
  • ط.علیخانی

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۵ ب.ظ

حضرت زینُ العابدین، علیِّ بنِ الحسینِ بن علیِّ بن ابی طالب علیه السلام می فرماید: "اى مردم! از خداوند بپرهیزید و آگاه باشید که به سوى او بازمی گردید و هر کسى کردار نیک و بدش را در برابر خویش خواهد یافت اگر چه دوست دارد بین او و کار ناپسندش فاصله‏اى دور باشد. خداى، شما را از خویش پرهیز داد. واى بر تو اى آدمیزاده غفلت ورز که از تو غافل نیستند، به درستى مرگ به سوى تو، بیش از هر چیز دیگرى شتاب گرفته، به راستى که شتابان به تو روى آورده، تو را می جوید و نزدیک است که تو را در رباید؛ پس به تحقیق، عمرت به سر آید و فرشته مرگ جانت را برباید و تنها به گورت خواهى رفت؛ پس جانت به تو بازگردانده شود و بى‏خواست تو دو فرشته نکیر و منکر بر تو درآیند براى بازپرسى و آزمونى سخت.

هان! اولین پرسش از تو، در باره پروردگار توست که او را می پرستیدى و از پیامبرى که به سویت فرستاده شده بود و دینى که بدان گرویده بودى ‏و کتابى که می خواندى و امامى که رهرو او بودى و عمرت که در چه کار به پایان رساندى و دارائى تو که از چه راهى به دست آوردى و در چه راهى خرج کردى.

بر حذر باش و مواظب خود باش و پیش از آزمون و پرسش و خبرگیرى، پاسخ را آماده کن. پس اگر مؤمن و آگاه به دین خویش، پیرو راست پیشه گان، دوستدار اولیاء خداى باشى، خداى، برهانش را در دسترس تو بگذارد و زبانت را به درست گویا سازد تا اینکه نیکو پاسخى دهى و به بهشت و خشنودى خداى بشارت داده شوى‏..."*

در عنوان این حدیث در تحف العقول آمده است:  این سخن نصیحت حضرت است به یاران و شیعیانش که در هر جمعه به آنها  یادآوری می کرده است.

اما در ادامه پست قبلی و بررسی کوتاه سخنان امام (ع)، بیانات حضرت را  با توجه به همان جهت گیری که گفته شد، می توان در چند دسته طبقه بندی کرد که در اینجا فقط توضیحی درباره مورد اول می نویسم که در ارتباط با حدیث بالاست و برای شرح باقی مطالب  بی زحمت به کتاب "انسان 250" مراجعه کنید:

  • یک نوع آن بیاناتی است که خطاب به عامه مردم استو شنونده یا خواننده آن یاران نزدیک و خاص امام نیستند.
  • یک نوع بیاناتی است که خطاب به عده خاصی است که از یاران اصلی امام و معتقد به حکومت اهل بیت هستند.
  • نوع دیگر بیاناتی است که امام به طور صریح، مردم را به داشتن تشکیلات اسلامی ویژه دعوت می کند.
  • دسته دیگر بیاناتی است که  اشاره به مطالب کلی دارد و مبانی زندگی اسلامی را بیان می کند.
  • یک نوع هم آن چیزی است که در صحیفه می بینید. یعنی مجموعه از دعا ها در امور مختلف زندگی، که در ضمن این ادعیه، حضرت اگیزه زندگی اسلامی را در ذهن مردم زنده نگه می دارد...


اما دسته اول که خطاب به عامه مردم است: در اینجا حضرت دائما به آیات استناد می کند، چرا که عامه مردم ، ایشان را به عنوانِ امام نگاه نمی کنند و برای حرف های ایشان دلیل می خواهند. در همین روایتی هم که در اینجا آمده است، خطاب امام  یا ایها الناس است  که همین عمومیت بیان را نشان می دهد؛ در صورتی که در روایات دسته دوم خطاب به مومنان گفته می شود.

نکته دیگر اینکه حضرت به طور صریح دستگاه حکومت را مورد عتاب و مواخذه قرار نمی دهد و روایت بیشتر بیان معارف  و عقاید اسلامیست با زبان موعظه و با همین زبان نصیحت امام سعی می کند انگیزه شناخت مباحث اسلامی را در مخاطب خود بیدار کند( مثلادر آنجا که می گوید "هان! اولین پرسش از تو، در باره پروردگار توست که او را مى‏پرستیدى و از پیامبرى که به سویت فرستاده شده بود " که انگیزه شناخت خدا و نبوت را به مخاطب گوشزد می کند) آنگاه بعد از بیان این عقاید اصلی نکته اساسی مورد نظرشان را بیان می کنند: (دو فرشته نکیر و منکر در قبر) از تو درباره امامی که رهرو او بودی سوال می کنند. یعنی حضرت مساله امامت را در اینجا مطرح می کند. مساله امامت در زبان ائمه یعنی همان مساله حکومت و فرقی بین ولایت و امامت در بیانات ایشان نیست.... امامی که در اینجا مطرح می کنند یعنی هم آن کسی که متکفل ارشاد و هدایت انسان است در امر دین، و هم متکفل اداره امور زندگی دنیای انسان... حالا وقتی امام می فرماید از امامت در قبر از تو سوال می شود یعنی به تو می گویند که امامت را در ست انتخاب کرده بودی؟ و آن کسی که ربر جامعه ات بود آیا به راستی امام بود؟ با این مطلب مردم را نسبت به این مساله بیدار می کندو امامت را که حکومت بنی امیه اصلا مایل نبود از آن صحبتی شود، در ضمن موغظه در ذهن مردم زنده می کند. این یکی از روش های خیلی آرام امام (ع)است. البته ایشان در مورادی روش های  تند هم داشته اند.**

اینگونه است شاید این روایت  در ابتدا یک موعظه در بابا عقاید کلی بنظر بیاید اما اگر خوب دقت کنیم  می بینیم امام (ع) به صورت کاملا ضمنی، مطلب مورد نظر خود را -که صراحتا امکان بیان آن را ندارد-  آورده است و در واقع ایشان هم در مدت امامت خود به روشهای مختلف، در همان جهت تشکیل حکومت اسلامی و شناساندن این جایگاه به مردم تلاش می کند..


* حدیث از تحف العقول، ترجمه حسن زاده صفحه 433 است
** تلخیص از کتاب انسان 250ساله ، فصل نهم



  • ط.علیخانی

زینت عبادت کنند گان / به مناسبت هشتم شوال

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۲۳ ب.ظ

حتی وقتی اسم "بقیع" هم که می آید بیشتر از چند خط از امامم علی بن الحسین (ع) از ذهنم عبور نمی کند... با تخریب بارگاه مطهرش، چقدر خوب توانسته اند ایشان را در ذهن شیعیانش کمرنگ کنند... 

امام سجاد... یک صحیفه از او در ذهن دارم  و همان مساله بیماری ایشان در عاشورا  و حتی در قرآن بسر گرفتن های شب قدر هم آنقدر تند رد می شوم و آنقدر در روضه عاشورا تمرکز کرده ام  که گاهی ذهنم حتی صحیفه را هم به یاد نمی آورد و  می ماند همان بیماری ایشان...  یعنی چون ایشان در آن چندروز از محرم سال 61 بیمار بودند باید از کل امامت ایشان همین در زهن من برجسته شود؟! مطالبی که در ادامه می نویسم تلخیص بخشی از کتاب "انسان 250ساله" در این رابطه است:


توجه به اینکه هدف اصلی ائمه در طول زندگی همواره تشکیل حکومت بوده، خیلی مهم است.،تا ولایت الهی را در جهان حاکم کنند. نه اینکه فقط چند امام به این هدف نظر داشته اند و برخی دیگر از ایشان مانند امام سجاد کنج عزلت و عبادت گزیده باشند. با این دید است که می توان  حتی حوادث جزئی زندگی امام را درست تبیین کرد. 

حالا سال 61 است و  مسئولیت امامت علی بن الحسین (ع) بعد از واقعه عاشورا شروع شد. ایشان حدود 30 سال امامت کردند(61-95 ه.ق) که تمام اقدامات ایشان و حتی همان دعا های صحیفه ایشان نیز برای همین هدف مشترک بوده است. با توجه به همین هدف است که می بینیم امام در مدت امامت، تمام تلاش خود را کرده است تا قافله اسلامی را پیش ببرد. البته دوره امام سجاد(ع) کار با دشواری آغاز می شود چرا که حادثه کربلا تکان سختی به ارکان شیعه داد: کشتن پسر پیامبر، اسارت اهل بیت پیامبر...چیزی بود که دنیای اسلام را مبهوت کرد و بعد هم اتفاقاتی چون واقه حره و قیام مختار و ... یعنی از نظر اخلاقی، فکری و سیاسی جامعه زمان امام دچار فساد است و جهتگیری مردم در زندگی دیگر دینشان نیست. امام حالا باید این جامعه را بازسازی کند به همین خاطر و برای احیای همین معنویت است که کلمات حضرت بیشتز "زهد"  و "معارف" می گوید البته در غالب دعا. چراکه نه تنها دسگاه حکومت وقت، که حتی مردم هم نمی خواستند امام بی پرده حرف بزند...نتیجه این زحمات سی ساله امام سجاد این است که در دوران امام باقر(ع) می بینیم که  وضع کاملا متفاوت شد.

بنابر این امام سجاد سه کار اصلی را در مدت امامت انجام داده اند تا زمینه برای آن هدف اصلی فراهم شود: اول اینکه باید اندیشه اصیل اسلامی را برای مردم بازگو کند تا این تفکر از بین نرود و صحیفه ایشان در بازگو مردن این اندیشه نقش مهمی دارد. دوم آشنا کردم مردم با حقانیت کسانی است که حکومت باید در اختیار آنها باشد. چرا که در طول سال های بعد از وفات پیامبر، تبلیغات بر ضد خاندان ایشان و  جعل احادیث در لعن و سبّ آن ها فضای فکری جامعه را پر کرده بود. در این صورت چگونه می توان حکومتی به دست اهل بیت تشکیل داد؟

در آخر نیز امام در تلاش بود تشکیلاتی بوجود آورد که محور حرکت های سیاسی آینده باشد. یعنی تشکیلا شیعی را که در اثر اتفاقات بعد عاشورا متلاشی شده بود را باز سازی کند. **

حالا وقتی اینگونه  به سخنان امام نگاه کنیم دیگر از آن امام بیماری که گوشه عزلت گزیده باشد خبری نیست...انشالله در پست بعدی یکی از سخنان امام را با همین دید بررسی می کنم.


در هشتم شوال های این سال ها هرچند که هنوز بارگاه ایشان امکان بازسازی ندارد، اما باید سیر ه و روش زندگی ایشان را در فکرمان بسازیم ....


** نقل به مضمون از کتاب" انسان 250ساله" ، فصل نهم

  • ط.علیخانی

تحلیل کتاب "من او"

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۲۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

شاید نقد کتاب، یعنی آن چه در چارچوب نقد قرار می گیرد از عهده من خارج باشد اما بیان دریافت، تحلیل و حتی خلاصه ای از کتاب در این جا نامناسب نمی نماید.

مقدمه:

" من او" رمانی است در حدود ششصد صفحه که بنا بر توضیح روی جلد آن، در سال هفتاد و هشت نوشته شده است. مانند بیشتر آثار امیرخانی این بار هم فضای شکل گیری داستان، به نوعی سنتی است. این کتاب و شخصیت محبوب من در آن یعنی باب جون یا همان حاج فتاح، بیشتر مرا یاد شخصیت اصلی داستان قیدار می اندازد هر چند در اینجا  شخصیت اصلی، علی نوه حاج فتاح است که با قیدار تناسب بیشتری دارد. راستش پایان این کتاب هم از نظر بنده خیلی شبیه کتاب گفته شده است. شخصیت درویش مصطفی هم مرا یاد همان بزرگ مسجدی می اندازد که راه و چاه را به قیدار نشان می داده. از این نکته که عبور کنیم، از ابتدای داستان مقصود نویسنده خیلی مشخص نبوده و این جذابیت ادامه مطالعه را چندین برابر می کرده است. در پایان این مقدمه کوته باید بگویم، برای من به عنوان یک مخاطب، این سکوت و شاید ایستایی قسمت های پایانی داستان کمی غیرقابل پیش بینی، ناباورانه و اندکی ناراحت کننده بوده است و حتی چندین بار با خودم فکر کردم اگر ذره ای احتمال چنین پایانی را می دادم،  مطالعه کتاب را در فصل های هفت یا هشت متوقف می کردم.

شخصیت های اصلی داستان:

باب جون یا حاج فتاح که بزرگ خانواده است و به جای پسرش یعنی پدر علی، سرپرست خانواده است. پسر حاج فتاح که به روسیه رفته و تاجر قند و شکر است و در فصل های ابتدایی هم، خبر فوت ش به گوش خانواده می رسد. البته من خیلی متوجه منظور نویسنده از رونمایی نکردن از چنین شخصیتی نشدم.  مامانی عروس حاج فتاح که زنی مومن است، در عین حال تاکید زیادی روی سطح بالای خانوادگی شان دارد. علی نوه حاج فتاح که شخصیت اصلی داستان است. مریم خواهر علی دختری با حجب و حیا اما بسیار حساس، اسکندر خانه زاد حاج فتاح که امورات شان را انجام می دهد و از محله "گودی" ها است که سطح پایینی دارند. ننه همسر اسکندر، مهتاب دختر اسکندر که دختری زیباست و معشوقه علی.  کریم، پسر اسکندر و ننه که دوست صمیمی علی است و مامانی به دلیل نزدیکی این دو، همیشه علی را به خاطر رفاقت با یک "گودی" سرزنش می کند. درویش مصطفی، شخصیتی مومن که در سراسر داستان سایه دارد و گویا از همه ماجرا، چه مسیر و چه مقصد کتاب مطلع است. ابوراصف همسر مریم، یک انقلابی اهل الجزیره است که خیلی زود به هدف خودش و گویا مقصود نویسنده رسیده است. ناگفته نماند کریم هم که به قول نویسنده به عمرش یک رکعت نماز نخوانده بود، بسیار زودتر از تصور مخاطب، به پایان داستان رسیده بود.

مسیر داستان:

نویسنده خانواده ای سنتی در تهران را به تصویر می کشد که در سال های خیلی قبل تر از انقلاب اسلامی، روزگار می گذراندند و البته از سطح مالی بالایی برخوردار بودند و به همین دلیل، مورد توجه حکومت و مردم محله قندی ها. حاج فتاح بزرگ این خانواده بسیار انسان محترمی بوده و به طبع، با توجه به وضعیت مالی خوب و همچنین سعه صدر بالای باب جون در برخورد با خانواده، علی و مریم که زیر سایه پدر بزرگ زندگی می کردند، شخصیت های متعادلی داشتند. در طول داستان، با شخصیت های مختلفی مثل موسی ضعیف کش، مشهدی، نعمت و ...مواجه می شویم که همگی معمولن سمعن و طاعتن در خدمت اوامر حاج فتاح هستند.

ظرافت های نویسندگی نویسنده:

راویان داستان دونفر هستند. یکی خود نویسنده که بخش های "من" را می گفته و آن یکی هم علی فتاح  که بخش های "او" را گزارش می کرده است. بنده بیشتر مجذوب بخش نویسنده می شدم تا علی؛ چون ماجراهای داستان فقط در تهران اتفاق نمی افتاد و قسمتی از آن، بنابر شرایط (شرایطی که شاید حکومت باعث پیدا شدن آن شده بود) در پاریس جریان داشت، علی بیشتر از پاریس در قسمت های "او" می گفته و من علی رغم میل باطنی ام، روایت های این قسمت خیلی به دلم نمی نشست، شاید به دلیل بار غمی که با خودش داشته و شایدتر به این دلیل که زندگی در فرنگ، صفای زندگی در تهران قدیم را نداشته است.

نکته ی قابل تامل برای بنده، همان گریزهایی است که نویسنده در هر قسمت می زده و گاهی من را سردرگم می کرده که چطور ممکن است چنین اتفاقی بیفتد. مثلن حضور شبح وار درویش مصطفی در جای جای اتفاقات را نمی فهمیدم. این که چطوردرویش مصطفی با آن لباس سفید و ریش های بلندش در تهران، با لباس رنگی و بدون ریش در پاریس در کافه موسیو پرنر و یا کلیسای مسیحیان دیده می شود را متوجه نمی شدم. بیشتر از همه گریز زدن زیرکانه نویسنده در خیلی قسمت ها، از جمله در زمان دیدار علی و مهتاب در آن اتاق که ذال محمد برای شان فراهم کرده بود و این که چطور ممکن است، مهتاب دختری با آن سن و سال کم به سراغ مردی برود که در محل، سرتا پا غلط انداز است، یک ابهام بزرگ در ذهنم می گذاشت و از آن رد می شدم. گاهی فکر می کردم این ها را باید فراتر از فضای منطقی ذهنم بپذیرم. این که چطور در پایان داستان، علی فتاح به آنی جای شهید گم نامی دفن می شود و آخر گم نام می شود، بماند که برای من این طور تداعی می شود که شاید علت نرسیدن ش به مهتاب و عزب ماندن همیشگی اش و بی وارث ماندن ش همین باشد(گم نام بودن، مقصود داستان قیدار هم ...)، من را مبهوت نگه می دارد. این فن نویسنده که چطور این دست اندازها را رد می کند، برای من هم سوال برانگیز است و مبهم و هم جذاب، به عنوان مهارت نویسندگی.

هدف از داستان از نگاه من و تحلیل آن:

در مقدمه گفته بودم که مشخص نبودن پایان کتاب می تواند یکی از انگیزه های مخاطب برای ادامه مطالعه تا پایان باشد. شاید ذره ای به ذهنم خطور نمی کرد وقتی علی با تکه ای چوب روی خشت گلی اسم خودش را نوشته بود و روی خشت دیگر، "مع" یعنی اولین حرف اسم معشوقه اش مهتاب و خودش، در آخرین قسمت های کتاب به جایی می رسم که این علی و مع، دو سوم از اصلی را ببیان کند که سراسر تفکر درویش مصطفی و حتی شاید بگویم همه مقصود نویسنده را در برمی گیرد.

چنین تلنگرهایی در این داستان طولانی کم نبوده و گویا توجه به ماورا را پررنگ می کرده است. از اولین قدم های نویسنده ر این کتاب، عشق علی و مهتاب خود نمایی می کند و تا پایان رنگ نمی بازد اما مسیر این رمان طولانی، سیر تبدیل این عشق زمینی را به عشق الهی نشان می دهد. کسانی هم بودند که خیلی زود، فنای در عشق خدا و از گردانه داستان خارج شدند، هرچند نقش پر رنگی هم داشته اند؛ مانند کریم. و البته ابوراصف هم که ورودش به داستان و خروج ش از آن مدت زیادی طول نکشیده بود. به نظر بنده، شاید اگر بنا بود نویسنده به طور متال  سیر تکامل شخصیت کریم را به ما نشان بدهد، با داستانی کوتاه تر و غیرقابل پیش بینی تری رو به رو بودیم...الله اعلم

پایان:

در پایان می خواهم از غمی بگویم که بعد از یک عالم نشاطِ دریافت شده از مسیر داستان و سبک نگارش و کلمه های انتخاب شده توسط نویسنده، بر قلبم نشست. نتیجه داستان گویا باید همین می شد که شد اما برای من با یک عالم دلتنگی برای خانواده حاج فتاح و زندگی شان در تهران قدیم همراه بود.

  • ف.اسفندیار

این روزها مشغول خواندن کتابی هستم به اسم "بازشناسی دو مکتب" از علامه عسگری(ره). در این کتاب جناب علامه به بررسی تفاوت های دو مکتب اسلامی شیعه(مکتب اهل بیت) و اهل سنت(مکتب خلفا) پرداخته است. در واقع تفاوت های موجود را ریشه یابی و با اسناد و مدارک به تبیین آن ها اقدام کرده است... اما در قسمتی از کتاب به بحث صحابه پیامبر پرداخته است چرا که این موضوع نیز یکی از تفاوت های عقیدتی میان این دو  مکتب است وبه بیان دیگه باید گفت که یکی از مبانی اعتقادات اهل سنت مربوط به این موضوع است یعنی همان بحث صحابه و عدالت ایشان.  ایشان تاین مطلب را خیلی ساده و روان و به دور از لفظ پردازی های رایج توضیح داده است که بخشی از آن را در ادامه برایتان می گویم. دررابطه با "عدالت  صحابه" باید سه نکته را از دیدگاه اهل سنت دانست تا تفاوت ها و مبنای عقیدتی آنها روشن شود: 1- صحابه چه  ویزگی هایی  دارند؟ 2- از کجا بفهمیم چه کسانی صحابه هستند یا با زبان دیگر در طول تاریخ علمای اهل سنت چگونه صحابه را شناسایی کردند با چه ضابطه و ملاکی؟ 3- عدالت صحابه یعنی چه؟

در پاسخ سوال اول " ابن حجر از علمای اهل سنت در تعریف صحابه می گوید: صحابی کسی است که پیامبر را دیده و به او ایمان آورده و مسلمان مرده باشد. حال دیدار و همراهی او با پیامبر اندک باشد یا بسیار، از پیامبر روایت کرده باشد یل خیر، با پیامبر به جنگ رفته باشد یا نرفته باشدو..."(پس یعنی صحابه کسی است که مسلمان باشد و پیامبر را دیده باشد)

خب حالا علمای قدیم از کجا فهمیدند که فلان کس صحابی است وآن دیگری نیست؟ " برای شناخت صحابی ضابطه و ملاکی وجود دارد. آنطور که ابن حجر گفته از جمله  سخنان مجملی که از پیشوایان حدیث در معرفی صحابه به ما رسیده است روایتی است با این مضمون که خلفا در فتوحات  تنها صحابه را فرماندهی و امارت می دادند." (یعنی اگر شک داشتی که فلان فرد در تاریخ صحابی بوده یا نه باید ببینی درزمان خلفا فرماندهی یا امارت منطقه ای را داشته یا نه اگر داشته حتما صحابی بوده است! البته این را هم بگویم که علامه عسگری بر این روایتی که گفته شد از نظر محتوا و سند اشکال گرفت. سند که ضعف دارد محتوا هم با تاریخ مسلم در تضاد است چرا که در تاریخ مواردی هست که خلفا  افراد تازه مسلمان را برای فرماندهی و امارت منسوب می کرده اند و همین اشتباه تاریخی باعث شده که به قول علامه صدو پنجاه صحابی ساختگی وارد کتاب های اهل سنت شود و اهمیت این موضوع با توضیح عدالت صحابه بیشتر روشن می شود)

حالا عدالتِ صحابه چیست؟  قبل از توضح این ترکیب، باید بگویم که عدالت دو معنا دارد. یک معنای عرفی آن که در مقابل ظلم است یعنی عدل رسیدن حق به صاحب حق است البته برخی هم معنای را توسعه داند که عدالت یعنی هرچیزی را در جای خود گذاشتن و هر کاری را به وجه شایسته انجام دادن. اما معنی دوم آن معنای فقهی است که نزد علمای دین کاربرد دارد در اینجا عدالت یعنی نیرویی که باعث می شود واجبات را انجام دهد و محرمات را ترک کند. همین عدالت است که در بحث های احکام و فقه از آن استفاده می شود مثلا یکی از ویژگی های امام جماعت عدالت داشتن اوست. در بحث هم منظور از عدالت همین معنای دوم است.

اما عدالت صحابه! " اهل سنت همه صحابه را عادل می دانند. و در گرفتن معالم دین به همه آن ها مراجعه می کنندو می گویند چون صحابه شاهد تنزیل قرآن بودند و دانای به تفسیر آن هم هستند و...پس الگو هستند. آنها حلال و حرام خدا را می دانند و در دین فقیه شده اندو اینکه خداوند در آیه 143 بقره فرمود:کَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَکُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیدًا  خطاب به یاران پیامبر است و وسطاً در آیه را به عدولاً تفسیر کرد اند. پس صحابه همگی دادگران و عادلان و حجت های دین هستند. از نظر ایشان هرگونه اشکال و ایرادی بر صحابه ممنوع است( آنطور که ابن اثیر صراحتا این جمله را گفته است) حتی برخی از ایشان معتقدند که اگر کسی صحابه پیامبر را رد کند و ایراد و نقص بر آنها وارد کند زندیق است. (حالا شما در نظر داشته باشید که معاویه وابوسفیان هم بر اساس این تعریف صحابه هستند و ...)"

حال آنچه حقیقت دارد و شیعه یا به قول علامه عسگری مکتب اهل بیت به آن عقیده دارد این است که " در میان صحابه مومنانی هستند که آنها در قرآن ستوده شده اند (به آیه 18 سوره فتخ مراجعه کنید)همچنین در میان صحابه کسانی هستند که منافقندو خداوند در قرآنش آنهارا نکوهش کرده (به آیه 101سوره توبه مراجعه کنید) و حتی در میان صحابه کسانی بودند که می خواستند به هنگام بازگشت از جنگ تبوک پیامبر را مخفیانه ترور کنند." خب حالا با این تنوعی که حقیقتا در میان صحابه رسول خدا وجود داشته ، مشخص است که  عادل دانستن همه آن ها آسیب جدی به بدنه دین وارد می کند. البته نه تنها عادل دانستن همه صحابه بلکه حتی کسانی که به اشتباه (یا به عمد شاید) اسمشان در تاریخ به عنوان صحابی ثبت شد.... (در زمینه این اشباه تاریخی به کتاب "یکصدو پنجاه صحبی ساختگی" از همین نوسنده رجوع کنید) تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!


پ ن 1: کتاب "بازشناسی دو مکتب" در 3جلد توسط انتشارات علامه عسگری چاپ شده است. البته اصل کتاب به زبان عربی است با عنوان "معالم المدرستین" که توسط محمدجواد کرمی ترجمه شده است. 

پ ن 2: بخش هایی که داخل گیومه قرار دارند از  جلد یکم کتاب بازشناسی دو مکتب است صفحات127-140

پ ن 3: لازم می دانم که همینجا از زحمات علامه سید مرتض عسگری تشکر کنم  فاتحه و صلوات نثار روح ایشان کنید.

پ ن4 : برای دانلود کتاب های ایشان می توانید به اینجا  مراجعه کنید.

  • ط.علیخانی

به جاودانگی تاریخ

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۱۴ ق.ظ


بسم الله


عبدلله پرسید: "پیرمرد تو وامانده ای یا در راه مانده؟"

 "هیچ کدام مقیم هستم" ...

"مقیم؟! در این جهنم؟! تنها و بی کس؟"

انس گفت: "اینجا جهنم نیست که تکه ای از بهشت است و من تنها نیستم، در انتظار یارانی مانده ام  که به زودی می رسند و من امید دارم یاری مرا بپذیرند"

 و از جا بلند شد. عبدالله از سخنان انس سر در نیاورد. نگاهی به سوار همراهش انداخت و لب آویخته کرد که یعنی من هم سردز نمی آورم. عبدالله رو به انس برگشت و گفت: "نیازی نیست از ما بترسی و یاران نداشته ات را به رخ ما بکشی!ما نه از مشرکانیم نه حرامی"

انس بی آنکه به عبدالله نگاه کند از گودال بیرون آمد و گفت: "ترسی از شما ندارم، چه مشرک باشید چه حرامی چه مسلمان. چراکه به زودی مشرکان و حرامیان و مسلمانان هم پیمان می شوندتا در همین بیابان و همین گودال بهترین بنده خدا و رسولش را بکشند و بر کشته اش پای فشانی کنند" ...

نامیرا

این جمله ها قسمتی بود از اوایل کتاب "نامیرا" .  نامیرا روایتیست از شرایط و اوضاع کوفه در زمان امام حسین (ع). داستان از زمانی شرع می شود که عده ای از مردم کوفه برای اما نامه نوشتند و از ایشان یاری خواسته اند... در کتاب تلاش شده است که بیان جامعی از شرایط آن زمان کوفه ارائه شود در توضیح این موضوع که چگونه امام در کربلا تنها شد و آن هجده هزار نفری که قبل از واقعه کربلابا فرستاده امام بیعت کردند چه بر سرشان آمد و البته نسبتا به این هدف رسیده است. دیگر اینکه زبان و بیان کتاب بسیار صمیمیست و مخاطب به راحتی با واژه ها ارتباط برقرار می کند. 

و اما نویسنده کتاب که آقای صادق کرمیار هستند. ایشان علاوه بر کتاب (کارگردان و فیلمنامه نویس هم هستند. از جمله کارگردان  سریال "مرد ناتمام"  و نویسنده فیلنامه "زیارت" ( که به خاطر این فیلنامه از جشنواره کوثر جایزه هم گرفتند). حدود 6-7کتب هم نوشته اند که آخرین کتاب ایشان رمان "درد" است.( این کتاب خاطرات مستند یک جانباز جنگ را بازگو می کند)

چاپ اول این کتاب  توسط انتشارات کتاب نیستان در سال 87 بوده و ابتدا با طرح جلدی متفاوت با آنچه من در اینجا گذاشته ام به چاپ رسیده( جلد مشکی همراه با عکس نویسنده) در سال 94 کتاب به چاپ پانزدهم خودش رسیده با تیراژ حدود سی هزار نسخه.


.......................................

کربلا تاریخ همیشه زنده ماست  و من معتقدم هر کتابی به میزانی که به حقیقت این جاودانگی نزدیک تر شود ، به همان اندازه عمر می کند و نفس می کشد.  نامیرا بیان قسمت کوچکی  از این جاودانگیست...

در آخر همگان را به مطالعه  وخرید این کتاب دعوت می کنم! :)


پ ن : پویش مطالعاتی روشنا با همکاری مردم ،ناشر ، مولف و ...(یعنی با صرف نظر کردن از حقوق مادی خود) این کتاب را از قیمت 17000 تومان به 6000تومان در اختیار مخاطبان قرار داده است.

  • ط.علیخانی

این روزهای ما

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۳۰ ب.ظ

///سپاس از حوصله شما///
 
قدم هایم آهسته تر می شود. طوری که احتیاطم برای برنخوردن به چاله ای، دست اندازی و یا حتی رفتن توی شیشه مغازه ای ، ذهنم را مشغول نکند. همه پاساژ را گز میکنم بلکه حالا که جای کوبیدن چکش و قلیایی کردن و مسگری و حتی فرش بافتن و حتی تر، چرخ دست گزفتن و راه انداختن در خیابان ها را، موبایل فروشی و خدمات مربوط به کامپیوتر و لوکس فروشی های شیک و جذاب گرفته، چقدر کار آن قدیمی ها را انجام می دهند این آدم ها، که سر آخر با خیال آسوده سر بر بالش بگذارند  از سر آرامش بعد از تلاش برای نان حلال...از سیری چندش می گذریم اینجا!
راستش حتم دارم خیلی دور باشد فرصتی، برای دیدن جانستان کابلستان، پس نوشته ام را به نوشته های امیر خانی سند می زنم. آن جا که از چکر کردن هرات می گوید و زنان با چادر های آبی و برقع. آن جا که مسجد ها گویی جایی برای سیاه سرها ندارند. همان جا که سیاه سرها هنوز حرمت زنانه خود را دارند، به حرمت حیات ذاتی خانم گونه شان. همان جا که برق چشم ها هنوز درخشندگی دارد و با عدد توسعه یافتگی، نمی توانی فاصله تله پاتی نگاه ها را کم کنی، بلکه توسعه یافته تر باشی.
 
از مدت ها قبل، روزو شب فکرم مشغول همین است که اگر تمام نوگرایی های مان برای بهتر شدن زندگی بوده باشد، پس چرا هی صدای مان بلند تر شده؟ پس چرا امید به زندگی مان را بالاتر نبرده این تلویزیون های اچ دی  بسیار شفاف تر از مدل سیاه سفید های دهه چهل، که انگار می کنی، با هزار و اندی پیکسل چشم خودمان برابری می کند؟
تو گویی سرعت چکر(جستجو) کردن در گوگل و تایپ با دستگاه پی سی (که این آخری ها جای گزین کلمه کامپوتر شده گویا) روح تحقیق ها و نوشته های ما را عوض نکرده! چرا با این که ظرف کوتاه ترین مدت، به هزاران جلد کتابی دسترسی داریم که برای به دست آوردن یک جلدش حتی،  ابن سینا باید مرزهای زیادی را پشت سر می گذاشت که برسد به هگمتانه و بعدش کتاب را از ترس راه زن و دزد و دغل پنهان کند، هنوز ریزه خوار سفره همان ها هستیم که در قرن شش و هفت و هشت قمری، کنار هم ردیف می کنیم بلکه کمبود های سده دهم تا چهاردهم را بپوشاند؟
اگر نخوانده بودم مقاله "امید به جای پیشرفت "را، ای بسا تا به حال، سعی کرده بودم همه این فکرها را با افکار دیگر عوض کرده باشم، چرا که در این دنیا شاید به نظر دور از ذهن می آمد.
اما حالا بسیار قوی تر از آن چه که فکر می کردم، می دانم که در پشت هیچ کدام از این همه تکنولوژی و سرعت های واهی، پیشرفتی نخوابیده که هیچ، روز به روز پسرفته تر می شویم اگر قرار باشد، عدد پیشرفت مان، با فاصله ی موجود در میان مان سنجیده شود که به قول گادامر، هر چه فاصله ها بیشتر باشد، میزان توسعه یافتگی بیشتر است.
من در عجبم که انسان ها در ابتدایی ترین نوع زندگی، نمی توانستند هیچ ارتباطی باهم داشته باشند، چرا که ارتباط معنایی نداشت. در شرایطی که نه زبان به شکل امروزی اختراع شده بود و نه خط، پیسشرفته ترین اختراعات بشر گویا، به ابداع همین دو ابزار ارتباطی ختم شده بود. چرا که بدون این دو، شکل گیری تمدن ها امکان نداشته و اساسا چیزی به معنای توسعه، منتفی بوده است. حالا ولی ضریب توسعه یافتگی مان می شود، پس زدن ارتباط و پیش کشیدن فاصله. بلکه به دنیای توسعه یافته انسان های اولیه برگردیم!
 
آن .وقت ها انگار، بشر حتی پوستین ناقابلی هم برای پوشش خود نداشت، اما به زحمت برای خود لباسی تهیه کرده بود از خار و خاشاک بیابان ها و جنگل ها، بلکه در کمال بی شعوری، فرق خودش را با موجودات زنده دیگر به نوعی نشان دهد. این روزها اما، ضریب توسعه یافتگیش می شود، برقع انداختن از سر و برداشتن چادر...و بلکه بسیار بالاتر از این ها...تا بی نهایت، ودموکراسی، انسان سراسر تمدن را که قرن ها، خودش بر ای خودش دل سوزانده که بالاخره آدمی زاد بشود، تا متمایز شود از موجودات زنده دیگر، تا آن جا ببرد که شعور پوشاندن خود، با خار و خاشاک جنگل ها را هم، به اختیار خود، از خودش سلب کند.
 
حالا اگر قرار باشد جایی از این کره خاکی، بکارتِ چندین قبل این زمانی را داشته باشد حتی، این ساخته های دست بشر نمی گذارد... که ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس
این وقت ها برای رسیدن به مقصد، از هر وسیله ای استفاده کردیم که هر چه زورد تر بهتر. اما باز هم غافل ماندیم از مسیر. مسیرهایی که تقریبن تمام اکتشافات بشر، از زیر و رو کردن قدم به قدم آن ها بود که پیدا شد. هر کتابی را به نرم افزار اندروید و یا آی اس او در آوردیم که دسترسی آسان باشد اما چقدر کتاب خواندن یادمان مانده که آداب نفس کشیدن و زنده ماندن را، از بزرگ تر های مان یاد بگیریم؟ چه کرده این همه تکنولوژی با ما، که زنده ماندن مان را، بسته به بودن آن کرده ایم اما انگار، مرگ تدریجی ما را رقم زده؟
حالا وقتی خیابان ها را متر می کنم و پاساژ ها را گز می کنم، برایم مثل روز بلکه بالاتر از آن روشن است، که هر ملتی بیشتر درگیر تکنولوژی های برفرض، پیشرفته روزگار شده، ضریب دور شدنش از هدف خلقت بالاتر رفته.
 

  • ف.اسفندیار